Friday, March 26, 2010

مردم نامها

به نام خداوند جان و خرد
گویی نامها آدمیان را قالب می گیرند .چگونه؟می دانیم که در شاهنامه "گودرز"پهلوانی ویژه است.در او نیکی ها بسیارند و همو پشتیبان است و در سختی ها استوار.در لرستان نام فامیل "گودرزی"بسیار است و من تا کنون هر که از گودرزی هارا که دیده ام گویا که گودرز او را رهنما بوده به آنچه که در باره "گودرز"پیشتر گفتم.
امروز در خانه ای بودم که بنیادش را مردی نهاد که تجسم نیکی و خوش نهادی بود چرا که کسی بیاد ندارد که با او خوش نبوده باشد.وشگفتا که کوچ پایان نیست و زندگی در رگهای زمان جاری است و یادگار های او برای من او را به تمامی پدیدار می کنند.
در نگاره ای از او نگاه می کردم و با خود زمزمه کردم:
******
راستی کجایی ای دوست؟
در نورم هنگامی که آسمان رنگ مینا را می گیرد،
مینا عتیق فیروزه های کهن است ؛
در پیشانی کهکشان های دور ،
و نور تنهای ستاره ای دور دست؛
گره ازچیستان خویشاوندان گمشده ی زمین می گشاید.
خرد از ما رو نهان کرده و او
راز تنهایی زمین را می داند.
و دیگر کجا؟
هنگام که مهر و مهربانی سیاووش؛
جهان را چون کودکی از گزند بدی ها می رهاند؛
در سایه روشن های لبخند او پنهان منم.
وهم کجا دیگر؟
سهراب ،
جهان را و ما را جور دیگر می خواهد.
از فردایی می گوید که مردم دل در گرو هم دارند .
ببین که لبخند بر چهره اوگل همیشه بهار است.
دل تنگ مهربانی های توام ؛
مرا در پناه خود گیر.
ای سایبان خستگی ها.
با من از بودنت بگو.
......
سپهر را ببین،
در او مهربانی جاری است ؛
مثل رود در تن زمین .
ساز در دست او تنها نیست,
او پناه خستگی ها خواهد بود.
........
گیسوان مریم ما حریم مقدس امانت است.
ودر پس پیشانی او،
چهره ی دلداری که تا جاودان؛
دلتنگ او خواهیم بود.
.....
همین.
یا حق

ایران زمین

به نام خداوند جان و خرد
در سرزمین آبا و اجدادی هستم . و بسیار خوش می گذرد به کوری چشم بدان جهان .زمین سبز است و آسمان بخشنده و مهربان با همه به ویژه گیاهان که "عاشق نورند"و سالی است که به امید باران بوده اند.
دادار جهان آفرین هیچ آفریده ای را به خود وانهاده و همه را شاد و توانمند و خرسند می خواهد؛ از این رو است که جهان به خودی خود زیباست و کژی ها و کاستی ها از خوهای اهریمنی است که جهان را تیره و تار وهم نا زیبا می خواهند.
ایزد یکتا را می ستاییم برای روشنی و زیبایی که آفریده اویند تا رهنمای ما باشند و از او می خواهیم که همه را به آنچه که برای ایشان پسندیده تر است برساند.
ساقیان راهنگام آن در رسیده است که جامها را پر کنند و باده نوشان چنان مست باشند که سر از پا نشناسند.
آفریننده مهر و خورشید و آب و سبزی و زیبایی را سپاسگذاریم.ای یکتایی که در یگانگی تو هیچ رخنه ای نیست از تو می خواهیم که سرزمین ما ایران را چنان آباد کنی که بد خواهان بدانند که بهروزی ما خواست توست و بدانند که تو هرگز ما را وا ننهاده ای در هماره زمانی که بر ما گذشته است.
همین.
یاحق

نوروز

به نام خداوند جان وخرد
دوستان خوبم؛سالی گذشت و سال دیگری در رسیده است.در خود چندان توانایی نمی بینم که پیامی در خور شما ارجمندان بنویسم.بهتر آن دیدم که از اندیشه ی سترگ فردوسی بزرگ کمک گرفته و برخی ازابیاتی را که بسیار دوست می دارم به شما پیشکش کنم.
فردوسی حکیم اندیشه و زندگی است.حکیم کسی است که برای اثبات سخنش استدلال نمی کند ؛زیرا قدر و سترگی او سرمایه پذیرش سخنانش می باشد و آنان که او را در نیافته اند؛لابد استدلال های او را نیز در نخواهند یافت .
واندیشیدن از آن رو که بسیار به نیندیشیدن خو گرفته ایم ،آنچه که در پیرامون ماست را گواه این سخن می گیرم؛داروی نا خرسندی ها و نا کامی های این زمانه همگان می دانم.
و زندگی گستره ای است که تنها یکبار بخت گذر آن را داریم بی هیچ تردیدی،و هر چه هست بازتاب منش ماست در پیرامون ما و این منش بی هیچ تردیدی بر ساخته ی اندیشه های ماست.
آنچه از ما بر می آید حاصل کنش و واکنش های درون ماست به خود و پیرامونش .و اندیشیدن تنها راه هموار ساختن راهی است که باز بی تردید در برابر ماست.و نیز وانهادن این راه به سبکباری و خرسندی در نا گزیری به نام مرگ که باز بی تردید در راه است.
چنین است که فردوسی وسخن او را چشمه ی پاکی برای آبیاری اندیشه هایمان می دانم و پذیرش این سخن را به اعتبار او وامی گذارم.
سالی را که در پیش داریم با سخن های آغاز می کنم و پیش از هر چیز با نام خداوندی که در اندیشه ی او چنین نزدیک است:
جهان را بلندی و پستی تویی
ندانم چه ای هر چه هستی تویی
و نیز:
زخشنودی ایزد اندیشه کن
خردمندی و راستی پیشه کن
و چه زیبا ما را به یکدیگر سفارش می کند که ما مردمانی با هم:
همه سود مندی ز مردم بود
چو او گم شود نیکوی گم بود
و درمان هایی بسیار کار آمد بر زخمهای روز گار:
خرد باید و دانش و راستی
که کژی بکوبد در کاستی
این خرد را کجا بیابیم:
بیاموز و بشنو ز هر دانشی
که یابی ز هر دانشی رامشی
دانش از ریشه دانستن است و دانستن آگاهی است.و نشانه آگاهی منش نیک است.و منش نیک را با سه کار بپروریم که آن سه فرمان جاودان این است که :
پندار نیک؛گفتار نیک،کردار نیک
همین.
یا حق

Tuesday, March 16, 2010

پاندورا1

جیک تازه از خواب بیدار شده بود که نووی سرش داد زد :چه عجب شازده از خواب بیدارشدن.یه ساعته این حیوون بدبخت منتظره که بچه ها رو باهاش ببری اون مدرسه گور به گور شدتون.
جیک با خودش فکر کرد :اگه نجاتتون نداده بودم و به نژاد نازنین خودم خیانت نکرده بودم این همه لغز نمی شنیدم.و از ترس اینکه فکرش توی چهره اش دیده بشه لبخندی زد و گفت:تو خورشید منی!
نووی گفت :زهر مار و خورشید منی!معلوم نیست روزی چند بار اینو به چند نفر می گی.
جیک دید فرصتی نیست که دوباره برای نووی توضیح بده توی منظومه شمسی بر خلاف منظومه پاندورا که چهارتا خورشید داره ،فقط یه خورشید هست و خورشید بر خلاف اینجا که زیر دست و پا ریخته چیز نایاب و حیاتیه.
از توی توری که در اومد ترجیح داد بچه رو دیگه تا پایین درخت قبیله که هشتاد گز بود دست به آب نبره.مثل تقریبا"هر روز همون روی پرنده سر پاش می کرد.
بدو بدو وسایل دختربزرگه روداشت جمع می کرد که دخترک در حالی که داشت با گل اخرا لباش رو قرمز می کرد گفت:بابا تیر وکمونم رو هم بذار امروز ورزش داریم.
واقعا"دیگه شورش در اومده بود؛پرنده بدنش زیر پایه های بار بند زخم شده بود از بس که اهل بیتش بکش و دکش و بیار وببر داشتند و اگه باز تو راه می موندند تا امداد پرنده "شرکت پرنده های دست آموز پاندورا"از راه برسه شب می شد و واویلا؛این جماعت "کمپر بیرد"باید سوار میشدن نه "ماتوک توک بیرد"آخرین مدل.
تیر وکمون عزیز مامان"نویته"خانم رو هم به بار کوله اش اضافه کرد.نویته تو زبون پاندورای می شه"باران از پس زایش ابرهای ارغوانی افقهای دور دست"که البته با اسم نووی که به معنی" آسمان بارور" بود هم قرابت لفظی داشت و هم معنایی ؛اما از اولی رعد وبرق و از دومی دردسر فقط نصیب این مهاجر زحمتکش در پاندورا می شد.
پسر کوچیکه رو هم که عزیز بابا بود با همون توری چون خواب بود بغل کرد و نویته خانم رو هم ترکش گذاشت و آسمان رو به سمت مدرسه های بچه ها نشونه گرفت.تازه از درخت بلند شده بودند که نووی سرش رو از لای برگها بیرون کرد و گفت :
-جناب مستر جیک ؛سبزی آش پای آبشار بنفش یادت نره.بازم نری رنگ موی "پی تای پون8"بگیری من شبیه درخت مقدس زال بشم .گوشت با منه؟
جیک سرش رو تکون داد و به سرعت دور شد.
نووی داشت تازه خونه رو جمع و جور می کرد که چشمش به لباسهای تا به تای جیک افتاد که اینور و انور اپارتمان درختی شون افتاده بود.با خودش گفت:
-خوبه لباسمون یکی دو تیکه بیشتر نیست مرد.آدم اینقدر شلخته نوبره!
خم شد یه تیکه از لباسهای جیک رو ورداره که توی درز و سوراخ درخت چشمش به چیزهای افتاد که سرش آتیش گرفت.
وقتی دستشون گرفت از فرط عصبانیت سرش گیج می رفت.بلند بلند با خودش حرف میزد:
-آخه چند تا شورت جنگلی یه آدم می خواد؟اونم این شورت جلف آلا پلنگی ؟واه خاک عالم بازم رفته واسه این پرنده جونمرگ شده شبرنگ گرفته؟مگه مسافر کشی مرد؟آخه کدوم خری رو پرنده اش بر چسب "توروک ماکتو"می چسبونه؟جواد.
در همین حین از لای لیفه شورت تازه آقای جیک یه تیکه برگ سبز با چند رقم درشت روش به پاندورا (زمین که نیست رو زمین بیفته؛فکر کردین سریال تلویزیونی پر گاف باشه)افتاد.
آروم نشست و به افق دور دست خیره شد.خورشید شماره دو به بالای درخت مقدس توی اون دور دورا می تابید و به اون جلوه ای عارفانه داده بود.همون طوری که اشک تو چشاش جمع شده بود رو به درخت وردی روزمزمه می کرد و به سینه اش می زد.صدای جیغ پرنده مامانش که اومد ،سریع چشماش رو پاک کرد.
توی بالکن درختی پرنده فرود اومد و صدای مادرش رو شنید که به برادر کوچیکش می گفت:
-باز نری با این زبون بسته لایی بکشی!تازه پوستش رو مرمت کردیم.
داداش کوچیکه با همون لحن تخسش جواب داد:
-هم گارانتی داره و هم بیمه فوله مامانی!نگران نباش دارم میرم از دوستم جزوه کنکور بگیرم.
وصدای جیغ پرنده که نشان از حرکت سریع و دور در جای پرو پیمونی داشت توی خونه رو پر کرد.

***********
جیک پسر ناناز بابا رو که تازه از خواب بیدار شده بود همون رو کول پرنده سر پا کرد.صدایی از زیر پاشون اومد که داد میزد:ای بر پدر و مادر هر چی تازه به دورون رسیده اس......
یه کتی پرنده رو جمع کرد و قایم رو به پایین برگشت .طرف تا چشمش به جیک افتاد؛پرنده رو روی یه صخره نشوند.جیک که رسید یه تیغ از کول مرکبش پرید پایین و داد زد:
-هرررچه خبرته نفله...مثل اینکه دمبت به تنت اضافی کرده..بیام گاراژش کنم برات.
این تیکه آخری توی پاندوراآخر فحش خواهر و مادر بود چونکه خودتون می دونید خیلی بده که با دمب خود آدم....وتازه این از اختراعات زمینی های نادرست بود که توی دهن مردم پاندورا افتاده بود.
مردک که پاندورایی ریزه میزه اداره جاتی مآبی بود این یکی رو طاقت نیاوردو ذوق ادبی و طنزش به عقلش پیشی گرفت و گفت :
-بچگی هاتم گاراژداری می کردی نه داش.
وجیک که نزدیکتر شدمردک جیک رو شناخت و خودش رو باخت و گفت:
-چاک داش جیکیم به شاخه اش قسم ..ایول ...تیکه رو از خودت اومدم عزیز....
که کف گرگی جیک بقیه حرفش رو نا تموم گذاشت و پخش زمینش کرد.
جیک یقه رو بالا کشیده بود واسه دویمی که صدایی از پشت سرش گفت:
-واسا کنار جیک خان ....دستات رو هم بذار رو سرت....
جیک برگشت و دوتا گشت رو که از پرنده پایین می پریدند دیدو...
ادامه در پاندورای دو.....شب خوش

پیش در آمد

ببینید دوستان قضیه به همین سادگی است که شما بهش توجه نمی کنید.حتما" که نباید اتفاق خاصی بیفته تا شما توجهتون جلب بشه و تازه به سبک خیلی از جاهای دنیا که فرض بر رضایت مشتری است ؛توقعتون بالا بره.نه .من تصمیم گرفتم که بنویسم ؛دوباره .و مثل ترک سیگار به دلیل اینکه این کار رو برای بار چندمین انجام می دم؛خیلی بهتر از خیلی ها می دونم که شدنیه.
همین الانشم که دارین می خونین در حقیقت تنها باجریان سیال ذهن من فاصله زمانی دارید؛وگرنه که همه اتفاقات داره در یک فضای مجازی مشترک اتفاق می افته،پس در مکان مشترک هستیم.به عبارتی ما می تونیم آواتار یه آدمی باشیم که توی اینترنته و یا برعکس.
اما ببینید قضیه به همون سادگی که دیگه شما دنبالش نکنین نیست؛چرا؟چونکه من چندبار سعی کردم به صورت محترمانه ای از شما در خواست کنم که به نوشته های من توجه کنید و شما رو واگذار می کنم به وجدانتون؛بهتره من از جفای دوستان ننالم و ..بزن عقرب که نیش تو بهتر است ..چون ..نیش دوستان بدتر از زهر عقرب است.
امیدوارم که بهتون بر نخوره ولی واقعیت داره؛به همین سادگی و البته که من هم به نوبه خودم واسه شماها از عقرب بدتر هستم.ولی خوب که چی؟
ما که نباید همدیگر رو رها کنیم و البته بهتره اول این شما باشید که رویه تون رو نسبت به دوستانتون تغییر بدید؛چون عشق و محبت شما رو سر شار می کنه و از این زندگی مزخرفی که هممون داریم رها می شیم و با این کار شما دیگه نیازی به اینکه من اول شروع کنم نیست.یه وقتی ما باید این رسم ورسومات تعارف و تکلیف رو از بین ببریم و چه موقعی بهتر از این فرصتی که من در اختیار شما قرار دادم.
جریان سیال ذهن من به من گوشزد می کنه که ممکنه شمانسبت به من یه جورای فکر کنید و یا مثلا" به حساب زرنگی و ...اینا بذارید .اما من بیشتر از اینها به شما اعتماد دارم ،تازه همه می دونیم که از نظر تمام مردم تمام کشورهای دنیا ما مردم عاطفی و شایسته ای برای دوست داشتن هستیم وچه بهتر که این شما باشید که از این نکته پند بگیرید ،چون این من بودم که اول گفتم.
ببنید این جریان سیال ذهن خیلی مهمه؛چون در بدن و روح انسان تنها امر سیالی که بشه با همه مطرحش کرد همینه .بقیه رو آدم فقط وقتی که نیازمبرمی داشته باشه با شخص مناسبی در میون می ذاره؛مثل پزشک و روانپزشک و ...اینا.
من می خواستم یه سری نوشته رو شروع کنم به اسم داستانهای "پاندورا"ولی دیدم اول نیاز به این دارم که کسی اونا رو بخونه.حتما"که آدم نباید سرطان بگیره یا اتفاق مهمی در میون باشه تا شما به نوشته های کسی توجه کنید.
همه چیز به همین سادگی شروع میشه؛تا من به کمک شما یه نویسنده مطرح و جدی در دید بقیه بشم.شما بعد از مدتی میتونید برای کسی که نیاز به جلب توجهش دارید تعریف کنید که شما بودید که من رو کشف کردید وکلی باهاش پز بدید.دنیا عوض شده و همه چیز به یه"نت"یا همون شبکه خودمون نیاز داره تا پا بگیره پس همه این مقدمات رو به حساب "پرزنت"شدن خودتون تو یه شبکه سالم و بی ضرر بذارین.حتما"که نباید خودتون رو توی شبکه های هرمی ناسالم در گیر کنید.
با این مقدمه اگر آماده هستید و قبول کردید که خوب همه چیز مرتبه وگرنه من رو پیشاپیش از خودتون دلگیر ندونید،چرا که من دیگه شروع کردم و این شما هستید که ضرر می کنید .
واما داستان های پاندورا...
راستی اگه فیلم رو ندیدید،حتما"ببینید چون ممکنه متوجه خیلی چیزها نشید .
آره جونم براتون بگه ..
یکی بود ؛یکی نبود.یه جای بود به اسم پاندوراکه....

Wednesday, December 2, 2009

دل بریدیم از (آی آر)و آمدیم در پناه گوگل


به نام خدا
کل قضیه ساده است مثل افتادن یک سیب روی کله نیوتون و استفاده از آن دو جمله ای معروف کشف شده چند قرن قبل از او توسط خیام جهت کشف رمز وراز سیب هبوط کرده از بالای درخت بر سر وی؛اما کاربردی نمودن این قضیه ریاضی توسط نیوتون وتغییر جهت فیزیک و شناخت جهان از همین واقعه توسط یک سیب و میراث خاک آلود خیام چندان ربطی به ما ندارد چرا که عدم ادعای خیام محرز است و همچنین ادعای هموطنان او که در چهار قرن پیش عده کمی از وجود هم وطنی به نام خیام خبر داشتند ،هم شاید چندان به جا نباشدو باز هم شاید همین باعث شده است وقتی از نتایج و دستاوردهای سیب غربی و دو جمله ای خاک آلود شرقی در دست دانشمند هوشیار غربی پس از رنسانس اعم از مایکروویو و وبلاگ و غیره وغیره و...بهره می بریم چندان سهمی در اکتشافات فردا را به عهده نگیریم,علیرغم ادعاهای یک قرن اخیر مان در این باب؛ وهم چند سال اخیر که مانند شعر فارسی که در سبک هندی به منتهای نازک خیالی و ظرافت رسید و منتهی شد به اینکه یک کسی به ضرس قاطع خراسانی بیاید و بگوید خوب که چی این همه مهمل زیباولی بی فایده و معنی؛در این ادعاها صاحب صائب ها و کلیم کاشانی های علمی و فنی شده ایم که در هر دستاورد غربی ریشه های پر جلالت ملی ما را ولو مربوط به چند هزار سال پیش اما متعلق به مرزهای فعلی می یابند و در این مرزها هم نقطه پرگار عالم هستی همین تهران پر دم ودود است و ای بسا جناب خودشان ؛ما هم یک هو مثل نیوتون یک چیزی خورد توی سرمان والبته که مال ما با مال نیوتون تفاوت دارد،و تفاوتش کاملا نه تنها به چشم دیده می شود بلکه به سمت چشم منکرش هم نشانه گرفته شده است به سبک وسیاق این روزها نشانه گرفتنی؛واین چیزی نیست جز... آنچه که ریشه در دیانت ما دارد وما کلی فرق داریم؛ با آن نصارای دزد بی همه چیز که چیز خیام را به نام خودش نشان همه عالم وآدم داد.
یعنی آنکه ما حق نیوتون را که آن اپل به سرش خورد را بجا آوردیم ومنشاء فکر بدیع مان را به منتشای او تشبیه کردیم؛ و چیزی در سطوری که گذشت برای وی کسر نگذاشتیم,هر چند که حقش است با همشیره اش ازدواج موقت کنیم سر آن کینه علمی بین الدولی که ما بین ماست هم سر قضیه دو جمله ای خیام و هم سر قضیه کودتای بیست و هشت مرداد سنه سی ودو؛باغ قلهک کوفتش هم به ما نمی رسد تازه اگر صحت داشته باشد؛واضافه بر آن باغ قلهک به نیوتون چه دخلی دارد چرا که ما نمی دانیم که این باغ سیب دارد یا نه؟هر چند که دیری است در این فکریم که چرا باغ ما سیب نداشت؟.
مقصود از این مختصر مقدمه شفاف این بود که بگوییم ؛آن دامنه (آی ی ی ی آر)اشک ما را در آورد اینقدر که تمدیدش در دستان پر صلابت دوستان هموطن داستان داشت و چندر قاز باید سر وقت در سازمان عریض و طویلی عز وصول می بخشید و مردیم آنقدر که تلیفان زدیم برای جستن آدمیزاد زبان آدمی زاد فهمی در آن اقلیم دامنه فروش و دنبال یاری گشتیم نه بی مزد و منت اما رایانه ای جماعت هم؛در این آب و خاک پنجاه هزار تومان که در زمان مرحوم فتحعلی شاه قیمت چندین پارچه آبادی بود را با این زمان که گوشت گوسفند علیرغم وفور گوسفند جماعت ،به بیست و چند هزار تومان رسیده است وتکه ای از آن ولو ..چند هزار تومانی میشود؛می سنجند و؛مردیم وپیدا نشد رایانه ای جماعتی که این کار یعنی تمدید آن دامنه (آی ی ی آی ی ی ی آر)را انجام دهد؛هر چند که کلی آشنای دراز و کوتاه رایانه ای داریم.

الانه هم زمونه جهانی شدنه قربونت برم (به عکس توجه کن ور پریده)ومن هم آینده پیش چشمانم روشن و قشنگه(دیشب خواب دیدم کاخ سفید ترشی لیته درست می کردم،تعبیرش رو خوندم نوشته به آرزوت می رسی ؛فقط چند قرن طول می کشه؛می خواستم مثل کوئیلو برم کنار رودخانه پیدرا بشینم و گریه کنم،گفتم این همه یازده دقیقه شدیم اینم روش)بنابراین...ها رسیدیم به اصل مطلب..که....
تا نوشته بعدی...
یاحق
پ.ن:هر گونه تعبیر و تفسیر نا خوشایند نتیجه افکار پلید خوانندگان است و به ما ربطی ندارد.

Tuesday, November 6, 2007

درد ارتباطات

بنام خدا
خارج تهران بلاگر گشوده میشود و بجایش سایت خودم قابل دسترسی نیست برای نوشتن.با این همه نظم برای برنامه ریزی بدیهی است که فقط آش رشته و کشک بادمجان وشکمیات قابل برنامه ریزی باشد.من پوست کلفت جان سخت جری میشوم چه برسد به جوانها که نا امیدی بعض آنها گناه نسل من است .راستی چه باید کرد؟
ارادتمند

Wednesday, October 24, 2007

پيش بيني

بنام خدا
به فكرم رسيد كه حالا كه در عالم مجازي نه در عالم واقع صاحب دو ملك هستم.مثل ساير مالكين فكر مبادا باشم واين دو را به هم مربوط كنم كه در زمان ناچاري وا نمانم.اين است كه يكي را يدك ديگري ميكنم و بالعكس و خلاص.هرچند كه باز هم ممكن است افاقه نكند اما اين وبلاك را يدك ديگري كردهام؛تا چه پيش آيد.
يا حق
فريد وحدت

Tuesday, July 10, 2007

بزودی تر

بنام خدا
این شعار تبلیغاتی بی مزه و خنک رو شنیدید ...زود دیر میشه...اما تو زندگی گاهی وقتا پیش میاد که چشم به هم بزنی میبینی زود دیر شده .حالا حکایت این سایت منه که چند وقته گفتم راه میفته و راه نیفتاده امیدوارم که بزودی تر راه بیفته
بی حرف و پیش
تا آخر هفته
یاحق
www.fvahdat.ir

Sunday, July 8, 2007

میروم به خانه خود

بنام خدا
این بلاگر هم چیزی است برای خودش در تهران گشوده نمیشود ولی در شهرستان با خط اینتر نت فس فسکی باز میشود.پس باز از فرصت استفاده کرده میگویم تا چند روز دیگر مرا در
www.fvahdat.ir
بجوئید .راستی برای کی میگویم؟
آیا کسی مرا میجوید؟

Tuesday, July 3, 2007

قار كني قور كني پيلت دايم و خورمت

بنام خدا
تا در بلاگر بسته نشده است مينويسم كه:كسي در جنوب خودمان سبزي خريده بود غورباغه اي در آن يافت شد كه بنا به عادت قور قور ميكرد و شخص مزبور گفت كه بيخود قار كني قور كني پيلت دايم و خورمت.البته كه غور نكرده گفت چون ميدانيم ميشود غورباغه را مصرف نكرد و صادر نمود قور باغه چه كم از بنزين دارد و ما نبايد فقط مصرف كننده باشيم.هر چند ميخواستم اين را ربط بدهم به حضور ناگهاني در بلاگر و گشوده شدن بخت بلاگري هاي پشت در مانده و حرص اصدار افاضاتشان و حبس نفس قلمشان در سينه رسانه (اين را به سبك سبك گويندگان رسانه ملي آمدم) و ما تخته بند و دست بند و ..بند ديده بوديم و بايد بلاگر بند را نيز اضافه كرد هر چند كه گرسنگي نكشيده اي تا بلاگر يادت برود.
يا حق
آدرس معتبر تا چند روز ديگر
www.fvahdat.ir

من هستم بلاگر نيست

بنام خدا
گويا پا قدم بنده شور بود و شمع نوشته جات ما جان نگرفته پت پت كنان رو به خاموشي رفت از آنرو كه ما هر چه كرديم داخل بلاگر نشديم و نتوانستيم بشويم و اگر من بعد هم بتوانيم عمرا" كه بشويم.شهر هرت كه نيست از عنفوان كودكي نويسنده بوديم اما چون مرواريد نسفته در صدف درويشي نهفته بوديم و مانند جناب سعدي اصرار به حضور در صحنه شديم البته با اين تفاوت كه فقط خودمان به خودمان اصرار كرديم كه خاموشي چرا؟!چه نشسته اي كه ميراث ادب فارسي و عقل افلاطوني بر زمين است.آمديم و هن هن و با اهن و تلپي وبلاگي زديم و شربت و شيريني و مهمان دعوت گرفتيم و يكهو ...بلاگر درش گل گرفته شد و ما مانديم پشت در .چبز مفت و مجاني به ما نيامده و يا شوري قدم ما بوده هر چه هست دامن همت تنگ كرديم و
http://www.fvahdat.ir/ نام خودمان را به شرف انتساب به خودمان در اين فضاي مجازي رسانديم تا اگر در زمين خدا بي چيزيم اقل در اينتر نت صاحب فضا هستيم .فلذا اگر ديگر اثر از ما اينجا نديديد بدون آگهي ترحيم معتبر بد بدلتان راه ندهيد و سري به فضاي مجازي ما بزنيد بلكه خلاص من از غم آنجا مگر شود.
يا حق

Friday, June 8, 2007

خلقیات ما ایرانیان

بنام خدا
عنوان متن از یک کتاب مرحوم جمالزاده گرفته شده است. در این کتاب نویسنده برخی از خلقیات ما ایرانیان را که هنر تنها نزد ماست و بس به نقد گذارده است .بر خلاف گفت و شنید های روزمره مان که در قالب یا رومی روم یا زنگی زنگ انجام میشود ویا باید امریکای ها و اروپائیان گرامی آدممان کنند و یا هنر نزد ماست و بس ،در این کتاب نویسنده با خلقی خوش و از سر طنزی ملیح به بیان دیدگاه های خود پرداخته است،بیشتر از همه چیز برای من نوع نگرش و بیان نویسندگان آن دوران جذاب است. از دوران سیاهی امده و با کرانه های دنیای جدید آشنا شده اند و حاصل این رویارویی نقد است و نگاه و کوشش و تلاشی قدر شناسانه.پایه بسیاری از کنکاشهای عالمانه در این دوران گذاشته شده است،تاریخ و ایرانشناسی ،ادبیات و شناخت آن،تلاش برای آفرینش قالبهای نوو…که دیر یا زود اثر انها آشکار شد و حتی برخی در زمان ما تازه دارد به بار مینشیند مانند ایرانشناسی و تاریخ ایران که شاهد آثار نسل سوم اینان هستیم در قالب اثار مستقل از نظرات و آراء مستشرقان. میزان قدر شناسی و امیدی که در تلاش و نگاه آن دوران دیده میشود هنوز هم جذابیت دارد. ا
از مطلب دور نیفتیم نگاه متاثر از این احوالات که گفته شد نگاهی مهربان تر از نگاه امروزیان است،جمالزاده در نهایت به تحقیر و سرکوفت زدن به اهل وطن نمیرسد بلکه در نهایت سلیقه آیینه ای میپردازد تا جماعت در آن به تماشای خود بپردازند و هر کس شکل و شمایش را نگاهی بیاندازدو به فراخور حال در شایستگی بیشتر بکوشد. اینها همه را گفتم تا اگر در سخنانم لفظ ما ایرانیان را بکار بردم چنین نپندارید که خرج خود را سوا کرده ام یا از مقام همه چیز دانی روشنفکر نماهای متکبر وطنی افاضه فیض می کنم و واسطه غیب شده ام یا در خرابات مغان ویا المپ اروپا. ب
خیر این کمترین نه تنها ایرانی است و به آن میبالد بلکه حتی لر هم هست و به آن هم میبالد،آنچه گفته می شود درآمدی است برای اینکه بیشتر به این نعمت یعنی ایرانی بودن واقف شویم. نه برای فخر و تکبری به دیگر مردمان جهان ،نه، برای اینکه کمی از باد منیت فردا"فردمان کاسته شود و بدانیم نان و دانش و روح شاعرانه و پوست کلفت و هوش و …دیگر ناشی از ایرانی بودنمان است نه تحفه و توانایی خاصی برای جنابمان.و تا قافیه تنگ شد و کاری عام المفعه ضرورت یافت بساط و زیر انداز و رو انداز را بجای دیگر نبریم و خرجمان را سوا نکنیم .باید هر کاری را که بایسته میدانیم برای این آب و خاک انجام دهیم تا شایستگی خود را برای پیشرفت و بهروزی باور کنیم.از این غرولند های روزمره دست برداریم و عهده دار کاری شویم ،در آن زمینه کاوش کنیم و حداقل مایه آرامش خیالی برای اوقات داتنگی مان فراهم آوریم،ادبیات ،هنر ؛محیط زیست،و..ایران. علیرغم اینکه پی در پی ناله های دل گوشه گیرمان را بیان می کنیم و در جواب احوالپرسی میگوئیم:ای زنده ایم شکر و این خود میتواند در نگرش به لایه زیرین آن خبر از خودخواهی دهد،اما در لایه پایین تربه عدم آشنایی و شناخت کافی از خودمان بر می خوریم وپایینتر هم با ایران دست به گریبانیم در عاشقی و هم سر خوردگی. جتمام اینها برای این بود که بگویم من هم سر این سفره نشسته ام و اگر چیزی می گویم باز خورد دست به گریبانیم با مقولاتی ازاین دست است و باور به اینکه کوره راه های پیدا کرده ام به قد و قامت خودم و در کنار شما هم بسیار سر دماغ و خوش احوالیم و به به از کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلایش.خوب برویم سر اصل مطلب :راستی
آقا چه تعطیل بود این تعطیلی،تعطیل تعطیل ،اینتر نت و وبلاگ ها هم تعطیل..؟
اینطور که من فکر میکنم ویا انطور که بر میآید ،نهضت وبلاگ نویسی باید حاصل دغدغه و تلاشی باشد برای گفت و گو و انتشار تعامل اقشار آسیب پذیر عرصه ارتباطات،یعنی کسانی که وب سایتی ندارند و یا شناخته شده نیستند و دسترسی به اذهان عمومی ندارند و از این طریق لزومی ندارد مانند عهد قدیم لاشه دفاتر شعر و یا رونوشت های متعدد از آثارشان را به دفاتر نشر و .نزد ارباب نشر وحشر(بی محشور شدن با اعاظم هر فرقه و صنف محال است که منتشر بشوی،رسمی است قدیمی در همه جای دنیا)ببرند.این وبلاگ نویسی هم که باری به دوش کسی نمی گذارد نهایتا" مثل وبلاگ حقیر بیله دیگ بیله چقندر می شود.خوب شاید اگر در جواب پرسش ما از یک وبلاگ گرد (این ترکیب ساخت خودمان است)ویا وبلاگ نویس که کجا بودی؟نبودت؟پاسخ :کار داشتم ،سرم شلوغ کار وبار بود ویا از غم نان و فرزند گفتن،شنیدن برایمان منطقی باشد.اما فکر کنید ،دوستان در جواب غیبت این چند روزچه خواهند گفت ،حدس می زنم خواهند گفت:تعطیلی بود با بچه ها رفته بودیم شمال ،یا ما که خانه رایانه نداریم درشرکت و یا اداره به وبلاگ ها سر میزنیم،سرمان گرم بود خوش گذشت.این یعنی یا سبکباری ویا جدیت در خصوص این پدیده یعنی وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی و وبلاگ خوانی.که من به دومی باور دارم .بر اساس این نشانه یعنی غیبت اهالی وبلاگستان در این چند روزه من فکر می کنم که این امر جزو فراغت های ما نیامده ،بلکه جزو دغدغه های ماست نوعی کار و یا موظف دانستن خود به برآوردن دغدغه ای.د
بنابراین بر این باورم که چون دغدغه ای باید با آن رفتار کرد و گرنه پس از مدتی در سرازیری فراغت ها و بازیگوشی های ما در خواهد غلتید.بخش عمده ای از مشکلات حتی روزمره ما ریشه در در ارزشهای عرفی جامعه ما دارذد و بسا بسیاری از این ارزش ها چنان مستحکم شده اتد که علیرغم بی ارزشی شان کسی در رفتار به انها تردید روا نمیدارد،مانند ارزش کلامی کلمه " زرنگ "که از پایه مفهوم زیبایی ندارد ولی بشدت بر کرسی بایستگی نشسته است.گفت و گو نیاز مردم ماست تا دریچه های خود را به یگدیگر بگشایند و در حال حاضر از این امکان بنحو احسن باید استفاده کرد و در ترویج مشارکت همگان در عرصه نقد و نظر شایسته است همتی در کار کنیم.وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی و حتی وبلاگ بازی می تواند در تربیت اندیشه و روشهای ما موثر باشد ،من چنین باور دارم و دانستن دیدگاه های شما هم برایم مهم است.ه

Tuesday, June 5, 2007

نامه به یک دوست


بنام خدا
نوشته ای است که برای آقای دکتر رجبی نوشته بودم و ایشان در روز نوشت های خود قرار دادند ،این مطلب مورد تفقد دوست مهربان آقای غیاث آبادی هم قرار گرفت.نشانی هردو این عزیزان چنین است
http://www.parvizrajabi.blogspot.com/ آقای دکتر رجبی
http://www.ghiasabadi.com/ جناب آقای غیاث آبادی
وبلاگ آقای دکتر رجبی غنیمتی است در این زمانه پر غوغا برای انان که شوق اموختن به دل دارند ونزد آقای غیاث آبادی علاوه به تاریخ از ستاره شناسی قدیم هم سخن فراوان است،خصوصا"میعادی در چهار تاقی قدیمی در کاشان. متن نامه چنین بود
آقای دکتر رجبی عزیز

چند روزی است که از شما بی خبرم و جای مهربانی شما خالیست. امیدوارم که حال شما و خانواده گرامیتان خوب باشد. شما برای این گمشده ی روزگار طوفانی حکم چراغ دریایی را دارید. پس بدیهی است که دل نگران این راهنما و آموزگار باشم. از خودم که بگویم، چند روزی سرگرم کار و زندگی روزمره بودم، تا اینکه آخر هفته ای رسیده است و با خودش فراغ بالی ودرنگی برای گفت وشنیدی دیگر همراه آورده است. ا
روز سوم خرداد رسیده است ،روز آزادی خرمشهر و من برای تکان دادن سرشاخه های پر بار درخت دانایی شما بر انم که باد شرطه ای از این رویداد فراهم آورم تا میوه های شیرین آنرا با هم نثار آن جانهای پاکی کنیم که اکنون در میان ما نیستند و یا با درد و رنج به جا مانده از نبردی در دفاع از میهن روزگار میگذرانند و میدانیم که سزاوار بیش از آنی هستند که به چشم میآید. ب
آموزگار گرامیم
هفته ای پیشتر با هم از فیلم 300 سخن گفتیم و نظرم را گفتم،که بر این باورم که این فیلم نه ریشه ای در تاریخ دارد و نه بهره ای از هنر برده است، اما محصول دیگری است از کشتزار رسانه های امریکایی برای آماده کردن اذهان ساده پسندان تا تصویر دیگری به نام ایرانی بربر و سلطه گر را کنار تصویر آلمانی وحشی فیلم های دهه های 1940-1950 و روسهای نخراشیده و رذل سالهای جنگ سرد و ویتنامی های بد ذاتی که نمیخواهند مردم بیچاره و بی پناه شان از خوبی های امریکایی های مهربان بهره ای ببرند، بگذارند. تا
بعد هم بازی رایانه ای از این فیلم بسازند تا جوان و نوجوان امریکایی مشق کشت و کشتاری بکند و روزی اگر از سر ضرورت در تداوم لشکر کشی به مشرق زمین زمان در افتادن با این بربرهای چند هزار ساله رسید، حرف مربیان نظامی اش را بپذیرد که آن طرف مگسک اسلحه اش و در زیر بالهای هواپبمایش مشتی موجودات بی منطق و زورگو وجود دارند که بنا به وظیفه میهنی ایشان باید رخت سرای فانی را ولو با بمب ناپالم و گاز شیمیایی و جنگ میکربی هم شده از تن کنده ودر آن سرای باقی هم منتظر عتاب و خطاب و مجازات حضرت حق به پادافره ایستادگی در برابر اخلاف شوالیه های پاک ومطهر صلیبی باشند. ج
با هم از ان گفت وگوی زیبای فیلم رودخانه تروا گفتیم ،جایی که پارتیزان جوان که بحکم وظیفه مامور پاسداری از پیر مرد ادیبی و یک گاری کتاب قدیمی است،به او شکایت میبرد که در گرماگرم نبرد من چرا باید از یک پیرمردی که به قول ما ایرانیان آفتابش لب بام است و یک گاری کاغذ پاسداری کنم؟ حال آنکه دیگران با رشادت ها و جان بازیهایشان در راه وطن سرافرازی کسب میکنند؟
و پاسخ پیرمرد که:دفاع آنها دفاع از همین نوشته های کتابها و شعر های منست که یادگارو تاریخ زاد و بوم ماست. به عبارتی آنها از تن وطن دفاع میکنند برای جانش که اینهاست. د
و من اکنون چه کنم باچند چشم انداز در برابر چشم های ترم از یاد آریوبرزن که گفتید میدانید که او و یارانش 300 تن بوده اند و بتیس وفادار که فرماندارغزه بود و اسکندر به تقلید از آخیلیوس دوالی از پاشنه های او گذراند در حالی که زنده بود و او را گرداگرد شهر گرداندند (یونانیان وبربرها، پانوشت صفحه 33، چاپ دوم، 1364، نشر پرواز) و آریوبرزنهای روزگارمان که نمیدانم برایتان گفته ام یا نه، تانک برای چرخیدن یک زنجیرش را قفل میکند و بر پهلو میچرخد، و در دو کوهه وقتی ارتش صدام با حمله ای متقابل حمله ای را پاسخ گفت چه بر بدنهای 300 زخمی و کشته ایرانی که مردانه در میان دو خط جنگیده بودند در دشت زیر زنجیر تانکهای عراقی که با چرخهایی قفل کرده میچرخیدند، گذشت و یا فکه که ایرانیان زخمی و گرفتار آمده درمیان دو خط (420 تن گویا) پشت بیسیم به فرمانده گریانشان گفتند بیسیم را مشغول نکند وتنها: به امام بگو ما عاشورایی جنگیدیم. وسکوت . ه
چه مانند رعد وبرق در کوهستان است تاریخ، هنگامی که هشدار می دهد اول صدای رعد است در کوهستان کر باید باشی که نشنوی، و سپس برق اش کور باید باشی که نبینی، صدایی بلند و خوف آور و برقی درخشان و غیر قابل انکار. و
روزگار ما روزگار اسکندر نیست که ضرورتی به نابود کردن بناهای تاریخی باشد، که در آن روزگار که نوشتن و چاپ نبود و بناها نشان مردمان بودند آفت به بنا میزدند، ودر این روزگار آفت باید به یقین مردمان زد ، به آنچه جانهایشان را به هم پیوند میدهد، به یقینشان به خود و بهروزیشان، به وطن پرستی و هم وطن خواهی شان، تا به انکار یکدیگر در جنجال فراهم آمده برخیزند. ز
این ایرانیان، این مزاحمان همیشگی اهریمن در تاریخ باید بپذیرند که پذیرنده اند، بازی را چنین آغاز میکنیم جن در کالبد خود شماست و ما هم مهربانانی که برای جن گیری رنج سفر و مرارت خرج کردن پولهای صد پشت زحمت کشیده مان را بر خود هموار کرده ایم . ح
فرشته مغربی در گوش من شرقی میخواند: بگذار طالعت را بگیرم، های های بابام هی، جن دین در بدنت رفته این دعای صد پاره دموکراسی را با سیل رسانه و گرمای تن مهرویان از پشت صفحه تلویزیون به نافت میبندم، حرف گوش کنی بالا و پایین نافت بد نمی بینند (فرشته مهربان به من پینوکیوی مبهوت پای رسانه اش این را نمیگوید که تا روزگار روزگار است دیگر حافظ و مولوی بیرون نمیدهی ، من هم وجه تسمیه شمس الدین محمد به حافظ یادم نیست که از سر قران خوانی اوست ). ت
از قضای آن بخش روزگار که اسیر دست رسانه های غربی است آدمهای فارسی زبانی هم یک شبه از تخم وطن خواهی سر برکرده و بخشی از امامزاده نشینهای انور آبی هم میپرند وسط بهت من ساده، گرم وطن پرستی و تاریخ دانی، که برسبیل تصادف در فضای رسانه های غربی مشق مملکت داری هم می کنند، میگویند : چه نشستی که ملک و مردم از دست رفت ،سد سیوند ، های های، زبان فارسی، های های، فرهنگ ایرانی، های های. ی
سوالی هم نیست که چرا فرشته مهربان در افغانستان دارد زبان فارسی را منسوخ میکند و یاچراُ امان از الواح امانتی ما گرفته است. چرا در اشغال متفقین برنامه فارسی در رادیو ها باب نبود؟ چرا وقتی زاغه های کپرنشینان کویر و دهات ایران سیب که سهل است، آب وبرق هم نه، حتی راه هم نداشت، جامعه شناس و متخصص حقوق بشر در رادیو ها ی فرشته های مهربان نبود؟ و چرا وقتی لوطی صدام ازگاز خردل استفاده می کرد صدای امریکا برنامه تلویزیونی بخش فارسی نداشت؟
ما چرا از اینکه دست بکاری زنیم که غصه سر آید، شانه خالی میکنیم؟ چرادر راه فرهنگ و این سرزمین از خود مایه نمیگذاریم؟
کدام آدم با عاطفه ای مادرش را به ادعای وظایف وزارت خانه تامین اجتماعی به سرای سالمندان میسپارد مگر در هنگام لاعلاجی از نگه داری، که ساز وکار های دولتی هم اصولا برای کارهای است که از طاقت افراد بیرون است. ک
مگر نمیشود ایرانیان متمکن داخل و خارج تامین بهسازی بخشی از میراث فرهنگی را بر عهده بگیرند؟
یا آنهم بعهده اهل اندیشه و فرهنگ است که فضای جیبشان گوی از معمای ریاضی هانری پوانکاره ربوده است؟
یا فقط سخن بر سر پیدا کردن نقطه های ضعف برای حمله به حکومت ایران است؟ وگرنه حکایت حقوق بشر در عربستان دوست وایران دشمن و جنجالهای سالانه که حرف جدیدی نیست؟
قبول که سازمانهای دولتیمان طرفه اند در کندی و کارآمدی، اما کسی هم که دست ما را نگرفته است؟
و طرفه اینکه نمیپذیریم که اگر ساز و کارهای دولتی مان طرفه اند، ما خود و خودمان اهالی این دولت هستیم، دلیل آنکه چگونه است که ساز و کارهای بخش خصوصیمان هم طرفه است. ل
چه کسی دست اینهمه زائر آنتالیا و امارات را گرفته که به بیستون و چغازنبیل و... نروند ؟
اگر هم پاسخ بیاید که آنجا بهتر و خوشتر است، که آنگاه باید بهی و خوشی را معنا کرد. م
اهل کام و آز را در کوی رندان راه نیست....
چگونه است که به اندازه مابه تفاوت تعویض دیش و ریسیور سالانه کسی پول کتاب نمیدهد؟ لابد وزارت ارشاد آنها را با خواهش دم خانه میفرستد و کتاب را نیروی انتظامی جمع میکند؟
جالب انکه کسانی هم به استناد رسانه های خارج استدلال در بارۀ خفقان فرهنگی میکنند که اکثرا یک دوره از کتابهای «داستانهای خوب برای بچه های خوب» مهدی آذر یزدی هم در خانه ندارند. ن
جسمی که دیده باشد کز روح آفریدند
زین خاکیان مبادا بر دامنش غباری


یادمان میرود که مولوی اهل دین بوده، عبدالحسین زرین کوب هم اینجا درد وطن داشت علیرغم بی مهری ها، زبان نیما و اخوان و شاملو فارسی بود و چشمشان از پست مدرنیسم و نهضت های مینی مالیستی آب نمی خورد...
عجب گفته ایست این گفته که : اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. در این آب و خاک جا برای دین داری و آزادگی کم نیست، اگر بی هیجان و هیاهو یگدیگر را در یابیم. س
در وبلاگتان از من هم سخنی اورده بودید، اکنون میتوانم دلیل خود را برایتان بگویم، که در حد خود از لطف شما بهره مند شده ام و با بضاعت مختصر خود اندکی در ان بزرگداشت کوشیده ام، برای من شما و دانش شما از زمره چیزهای است که خوبان هم نسل من برایش تن زیر زنجیر های تانک ها دادند. برای آنها دادخواهی چون نیزه مردان پارسی تا دوردستها میرفت. چون ایرانی ناشناس تاریخ که اسبش را به داریوش شاه داد، برای شاهنشاهی در راه، در راهی به وسعت تاریخ، جان دادن نشانی از انجام بود. ع
آرش بی نشان نیست، من صدای زه کمانش را همین نزدیکی شنیده ام، در خس خس سینه های مجروح از گاز خردل، در دلهای نازکی که با اسم امام زمان، آرزویی به وسعت تاریخ،ا شک به چشم میاورد و هنگامی که درد استخوانهای قطع شده اش بالا میگیرد، لبخند به ما درد او را آرام میکند. ف
بابک به بغداد نرفت، در فکه و دو کوهه با دست بریده نقش غیرت و خون به رخ کشید. قادسیه و نهاوند آوردگاه تن نبود، آورد اندیشه و باور بود ، و این بار دین درستی در قامتی تمام در این سو بود، و چون همواره تاریخ پیروز. سینه ها سپر اسلیمی های جاودان وآیه های لاهوتی برلاجورد بی بدیل ایرانی بود؛ و جهان گنبدی که اسلیمی ها نشان از کردگارش میدادند، ستون های پاسارگاد پشت سر بودند و یغماگری پیش رو. گاهی حیرت میکنم از مردم روزگارمان. اینان میاندیشند که آریو برزن و آرش و بابک ویعقوب لیث و ابومسلم و بسیاری از آزاد جانان دیگر حریر و دیبا در بر داشته اند، یا شب و روز پی عیاشی بوده اند، فکر میکنند که اینجا هالیود است که با یک دست لباس جنگلی بتوانی رابین هود بشوی. اینجا ملک جان است نه تن. تنت باید آموخته باور و قناعت باشد ،نه تن آسایی و سبکباری. ض
فکر می کنند که بزک و دوزکهای المپی لابد قهرمانان وطن است به سبک سخیف همان فیلم خانه مبارکه دربار همایونی سرمایه داری. نه! از فریدون تا کنون، تن قهرمانان بوی عرق و خستگی داده و دهانشان مروارید باور و دین درستی را پاسداری کرده است.
یا این پندار که غارتگر بر سر میز مذاکره متوقف میشود، میز مذاکره هنگامی به نتیجه میرسد که در دو سوی ان قدرتهای برابر باتعریف، قدرت برابر است با توان بعلاوه شجاعت، قرار گیرند. و آنجا که قدرت کمتر است باید شجاعت در کار کرد. ق

هنگامی که تن را بی شکایتی درراه وطن به کار میگیرید، وآن نیمۀ زنده تر آن نیمۀ دیگر را بی سرزنش به دنبال میکشد، چقدر جوانی و باور در چهره شماست، مثل جوانانی که بسیاری از آنها تن هایی را که در روستا ها و یا خانواده های کم دست کمک حال خانواده شان بود برای این آب و خاک و دین درستی، بی جان و کم جان کردند. ر

روز دوشنبه در امریکا روز بزرگداشت کشته شدگان در جنگ بود؛ مراسمی به تفصیل و اهداء دسته گلی از طرف آقای رئیس جمهور جنگ دوست امریکا به بنای یاد بود این کشته شدگان جزو اخبار خبرگزاری ها قرار گرفت. کسی هم نپرسید چه تعداد از این کشته شدگان در جنگی برای صیانت از وطن خود کشته شده اند و چه تعداد برای ادامه سلطه و دست اندازی جهان سرمایه داری به دیگر نقاط دنیا جان باخته اند؟ کشوری که هیچ گاه خود طعم سلطه بیگانگان را نچشیده است؛ اکنون بزرگترین مدعی برقراری نظم واداره کشورهای دیگر است از طریق حضور مستقیم و تسلط بر این کشورها و طرفه اینکه هستند هموطنانی که چشم بر دلائل این حضور ببندند. ش

آرمان و انگیزه هیچ کدام از این کشته شدگان امریکایی و اروپایی در جنگهای دور از وطنشان شباهتی به آرمان و انگیزه آرش و اریو برزن و ابومسلم و بابک و سربداران و میرزا کوپک خان جنگلی و در این نزدیکی ایرانیان جان باخته در راه وطن ندارد؛ و این عدم شباهت گاهی بسادگی از سوی بعضی هموطنانمان چون شباهت همه وطن پرستان و دادخواهان ایرانی به یکدیگر نادیده انگاشته میشود.

راه دور نباید رفت. جان خود درتیر کرد آرش ،واز همین رو مزارش جان ایرانی است. تاریخ میتواند راه گشا باشد و ازاین رو تاریخ نگار سنگ صبور نسل ها است. ت
خدا شما را به سلامت دارد.

ارادتمند
فرید وحدت

Monday, June 4, 2007

شعری برای آغاز

جهان حاصل نگریستن است ؛از سویی به دیگر سو؛از جایی به جای دیگر؛
قدیم و ماندگار به قدیم و ماندگار؛
ماندگار به در گذر ؛ودر گذر به در گذر؛
گذرا در می گذرد

نگاهی و نگاهی دیگر؛در موازات بهم نمیرسند ؛
مگر در ادراک پرده های همانند
نگاه بر خود شیفته
نخست؛
خواست؛
و پدیداریش؛
مهر؛
که پنجه بر نگاهی
داردهمواره
نگاه دیگردر سکوت سر پنجه های مهر؛
نیست
نمی دانم،هستی؟آدمی

دیر گاهی است که در این دیرینه؛
چون ساز زبان در می کشد؛
آواز آدمی آغاز می شود
خانه کهنه نیست



انسان خواست پدیداریش را دریافت؛
هستم
آدمی مهر را دریافت
سپاس یگانه را سزاست؛
که انسان تنها نیست


سر پنجه زخمی ساز
آدمی گرم مهر و سپاس

سرمد،نگاه ماندگار در ماندگار؛
دهر
نگاه ماندگار در گذرا
گذرا چون در خود نگرد ؛
فانی است
ازیرا که زمان نیست

در سرمد سکوت است و یگانگی
نور و تاریکی یکدیگرند

دهر فانی را در زهدان می پرورد
زمان فانی را در نوبتش فنا می کند
مگر سپاس یگانه ی سرمدی
فانی را در دهر دست گیرد

مهربان بیا
بی تو ما را سر انجامی نیست

سرآغاز

بنام خدا
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گرنکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
آیین ما ایرانیان بر این است که با شیرینی و روی خوش به پیشواز مهمان برویم.منهم شیرینی را از حضرت حافظ عاریت گرفتم و قدم شما هم به روی چشم روی شاد نویسنده شادان که من باشم از آمدنتان ،به نشان روی خوشی که گفته شد.راستش بدون دست به دامن خواجه شیراز شدن آغاز کردن این راه سخت بود،وهم اینکه میترسیدم در این گوشه اینتر نت بی یار و همدم سر کنم،خدا را شکر که اینچنین نشد.راستی تنها نیستم؟هنوز نمیدانم،برای جبران همدمی چند لحظه ای حافظ و خودتان با من هم که شده باقی غزل را از دیوان خواجه بخوانید.چند هم نوشته برای آغاز راه گزیده ام که درپی خواهد آمد
همین تا بعد